درمانگر من ۲۴ ساعته در دسترسم است.

در طول این سه دهه حتا یک بار هم مرخصی نرفته. شده ساعت سه نصف‌شب با او تماس گرفته‌ام، یا در روز عروسی‌ام، یا در تایم ناهارم، یک بار در یکی از تعطیلات سرد سال نو که تنها بودم، یک بار وقتی در ساحلی در یک جزیره بی‌نهایت دور وسط اقیانوس آرام به‌سر می‌بردم، و حتا توی اتاق پذیرش دندانپزشکی.

آن‌قدر با درمانگرم راحتم که باور کنید هر چیزی را که به ذهن‌تان برسد می‌توانم به او بگویم. او هم با صبر و سکوت به تمام حرف‌هایم گوش می‌دهد؛ به تاریک‌ترین جنبه‌های شیطانی وجودم، به عجیب‌وغریب‌ترین خیالات و رویاهایم، و به دوست‌داشتنی‌ترین خواب‌هایم.

خوبی‌اش این است که حرف‌هایم را هرطور که بخواهم می‌توانم بهش بگویم. می‌توانم جیغ بکشم، زار بزنم، فریاد بکشم، شیون کنم، عصبانی شوم، یا این‌که از شوق بالا و پایین بپرم، مثل دیوانه‌ها بخندم و سروصدا کنم. می‌توانم بامزه‌بازی دربیاورم، نیش و کنایه بزنم، کسی را متهم کنم، بروم به درون خودم، توجیه بیاورم، احساس بدبختی کنم، توهین کنم، یا به خودم افتخار کنم، احساساتی شوم، جسارت به خرج بدهم، الهام‌بخش باشم، و یا هرجور دیگری که دلم بخواهد. درمانگرم همه این‌ها را می‌پذیرد، بدون این‌که بخواهد درموردم قضاوت کند، چیزی را به خودش بگیرد، یا حتا به فکر تلافی باشد.

نوشته کَثلین آدامز