درون یک جستارخوب چه خبر است
درون یک جستارخوب چه خبر است
بخش دوم
“رفتم سراغ «نان بدون ورز» که پنج شش سال قبل، از روزنامهی تایمز قیچی کرده بودم؛ نانی است اختراع جیم لاهی، صاحب نانوایی خیابان سالیوان…
کمی مخمر خریدم و با آب و نمک مخلوطش کردم. گذاشتم شب ور بیاید و صبح، اول گذاشتمش توی فر ملایم و بعد فر چهارصد و پنجاه درجه. یک ساعت بعد بیرونش آوردم. نان بود! نان خوبی نبود (…) اما نان بود و نمیتوانم توضیح بدهم که چه حس غریب و خوشایندی داشت. انگار مخلوط خمیریِ یکسری چیز را بریزی توی کاسه و یک «ماشین» از داخلش بیرون بیاید که بدنهاش برق میزند و داخلش بوی خوب میدهد.”
آدام گاپنیک نان بدی پخته، ولی این اولین نانش است. نان اوست و به ما نشان میدهد چقدر از نتیجهی کارش شگفتزده شده. جادوی پختن نان دارد خودش را به او و از طریق متن به ما نشان میدهد.
“چند روز بعدش، برای اولین بار «نانآگاه» شدم؛ ناگهان توجهم بهشان جلب شد و دیدم چقدر نان هست!… به نانی که دلم میخواست بخورم فکر میکردم. نان بزرگ و گرد پن پولاین در آن نانوایی پاریس، ترش و سفت و در عین حال تسلیم دندان… واقعاً میشود اینها را درست کرد؟
مارتا که خودش را بازنشسته کرده بود گفت: «اگه اینقد دوست داری نون درست کنی باید وردست یه آدم وارد وایسی. یکی که هی سرت داد بزنه و یادت بده چی به چیه. میدونی؟ همهی نویسندهها این کارو میکنن».
چند ساعت بعد توانستم مادرم را پای تلفن گیر بیاورم… از ایدهی کلاس نانپزی آخر هفته استقبال کرد.”
در ادامهی جستار، سفر گاپنیک شروع میشود و در این سفر ما با دنیای متفاوت مادرش که زنی متمایز، پرشور و تقریباً عجیب است آشنا میشویم و همراه این دو نفر در روزهای بعدی، پختن نان مخصوص پن پولاین را از دریچهی چشم نویسنده دنبال میکنیم.
” رابطهام با مادرم پیچیده است. میدانم که در جهان بیشتر از هرکس دیگری به او شبیهم. در خوبی و بدی. مثل او هر شب آشپزی میکنم و مثل او، در لحظات خشم و انزجار عمومی، جملههای فرااحساسی نثار تلویزیون میکنم. مثل او به بچههایم به چشم اتهام نگاه میکنم وقتی شامی را که ساعت هفت صبح همان روز ناگزیر تأییدش کردهاند نمیخورند… با اینهمه، برای ورود به یکی از حیطههای استادیاش هیچ وقت هیچ تلاشی نکردم: نان پختن.
همینطور که کتابهایم را ورق میزدم، به این نتیجه رسیدم که دانش دایرهالمعارفی نان در بین خوراکیها از همه کسلکنندهتر است. جهانشمول بودنش، شیمی سادهای که آن را شگفتانگیز و معجزهآسا میکند میتواند حرف زدن دربارهاش را هم حوصلهسربر کند. اما صبح روز بعد که مادرم تیشرت ضد آردش را پوشیده بود، فهمیدم نان اگر سوژهی تحلیلی چندان جذابی نیست، در تمرین و عمل میتواند بسیار هیجانانگیز باشد.
لابد این دو ویژگی خلاف هم تغییر میکنند: چیزهایی که خواندشان جذاب است احتمالاً در عمل بیمزهاند و چیزهایی که خواندشان کسلکننده است در عمل هیجانانگیز میشوند…”.
اگر شما هم یکی از کسانی هستید که در ماههای اول قرنطینه، مسحور این شیمی ساده و شگفتانگیز شدند و نان پختن را تجربه کردند، حتماً همینها را حس کردید و اگر به جستارنویسی علاقه دارید باید تمرین کنید تا مثل باقی آدمها بهراحتی از کنار این دریافتها نگذرید.
“همینطور که مخلوط کردیم و ورز دادیم، صداهای آرام بچگیام یکییکی زنده میشدند: نویز یکنواخت همزن قدرتمندی که مادرم استفاده میکند، صدای سرفهمانند خمیرگیر موقع چرخیدن.
«نون خیلی با گذشت و بخشایندهس.» مادرم خمیر پن پولاین را برگرداند و ادامه داد: توی کتابها و دستورالعملها خیلی شلوغش میکنند و میدونی، منم قبلاً خیلی وسواس به خرج میدادم همه چیو سبکسنگین میکردم؛ ولی الان میدونم نون میبخشه. راز نون اینه که خیلی بخشندهتر از اون چیزیه که غیر نونواها فکر میکنن.»
در این جا جستار بهزیبایی آشکار میکند که یکی از دلایل اصلی اشتیاق آدمها برای پختن نان، ریشه در همین راز کوچک و ناقابل دارد: نان، ساده و کامل است؛ هم در ترکیبات و هم در روش پخت.
این سادگی و کمال میتواند مثل یک وسوسهی پنهانی ما را راهیِ آشپزخانه کند تا با دیمیتر و هستیای درونمان، «الهههای گندم و نان و اجاق» دست به یکی کنیم و نان بپزیم.
نسرین شیرین نیاز
این یادداشت، ادامه دارد…




