ما آدم‌ها موقعِ نوشتن شادیم. انگار دیگر هیچ‌چیز نمی‌تواند برنجاندمان. انگار قلم می‌شود عصایِ جادو و هرچه را که آزاردهنده و سخت و طاقت‌فرساست در یک لحظه تبدیل می‌کند به شادی. واژه‌ها که کنار هم می‌نشینند، وِرد می‌شوند و می‌چرخند دورِ سرِ هر مشکلی و نرم‌نرمک آبش می‌کنند، ذوبش می‌کنند، حلّش می‌کنند.
کلمه‌ها جادو دارند؛ هرکدام برای خودشان یک “هری پاتر”ند. اگر این‌طور نباشد چطور ممکن است که کسی مثل همین خانم “جی‌.کی.‌رولینگ” دقیقاً با همین کلمه‌هایی که من و تو بلدیم؛ مدرسه‌یِ جادو را خلق کند و داستانش آن‌قدر صدا کند که خیلی از مردم دنیا آن را بخوانند و دوست داشته‌باشند؟ این را به هرکس بگویی با من هم‌عقیده خواهدشد. آخر از یک کلمه‌یِ کوچک مگر چقدر کارهایِ بزرگ برمی‌آید که کتاب‌ها جهان را تسخیر کرده‌اند؟ پایِ ادبیات به همه‌جایِ دنیا باز شده و فتوحاتش از هر پادشاهی بیش‌تر است. تازه! بدون هیچ سلاح و لشکری! تو باشی چه فکر می‌کنی؟
حالا این‌ها همه هیچ! این را چه می‌گویی که یک واژه می‌تواند در یک لحظه به هزاران زبان دیگر دربیاید و تغییر شکل بدهد؟ جلوی چشم همه، شعری که حافظ به فارسی سروده‌است بر قلم “گوته‌”یِ آلمانی جاری می‌شود و هیچ‌کس هم دقیقاً نمی‌فهمد چه اتّفاقی افتاد! چه ترفند یا شعبده‌ای کلمات را به هم تبدیل کرد! من که کم‌کم دارم از جهانِ کلمات می‌ترسم، آخر معلوم نیست اگر دل به دلشان بدهی چه نقشه‌هایی برایت کشیده‌اند و تا کجاها که تو را نخواهند برد!
من این‌ را هیچ‌وقت به کسی نگفته‌ام امّا حالا می‌خواهم به شما بگویم؛ فقط لطفاً بین خودمان بماند. گوش‌هایتان را بیاورید جلو:

“نوشتن، جادوست!”

 

“ملیحه حکیم”