الف را یکی دوسال است می شناسم. به واسطۀ صفحه اش در اینستاگرام. نوشته هایش را می خواندم و بنظرم زیادی رادیکال و مغرور بود. در واقع به بداخلاقی معروف است. چند باری هم در پاسخ به بعضی استوری هایش با او بحث کردم و انقدر حرصم را دراورد که خواستم آنفالو کنم ولی روادار بودم و تحمل کردم بودنش را. بعد از مدتی درخواست داد برای دنبال کردن صفحه ام و اگرچه برایم کمی عجیب بود، ولی پذیرفتم. کم کم متوجه توجهش شدم. خیلی زود اضافه ام کرد به لیست کلوزفرندش. تلاش می کرد برای صحبت به هر بهانه ای و ایجاد ارتباط نزدیک تر. ولی طوری رفتار کردم که جرات نکند پیشنهاد دوستی دهد. نمی خواستم. هم حوصلۀ شروع رابطه نداشتم و هم اینکه او برایم جذابیت نداشت… نمی دانم…به دلم نمی نشست؛ گرچه شخصیت جذابی داشت. نگاه جالبی هم راجع به عشق داشت. این را از پاسخش به سوالاتی در مصاحبه ای فهمیدم. وقتی از او خواستند از تعریفش از نقطه ی عطف حرف بزند، عشق را مثال زد و توضیحش هم جالب بود. بنظر می رسید ارزش ویژه ای برای عاشقی قائل است و علی رغم جدیتش، در عاشقی مهربان است انگار. مهم تر اینکه، تاکید کرد راحت پیش نمی آید و خودش را مثال زد که بنظرش نمی رسد بتواند به این راحتی ها فرد مناسبی پیدا کند و ازین جهت است که تنهاست. بنظرم رسید چقدر نزدیک است به مدل شخصیت مورد علاقه ام. ولی هنوز در مورد تمایلم به راه دادنش به زندگی ام بلاتکلیف بودم. چندباری البته کمی قلقلکم آمد. به دلیل شکل ویژه ی توجهش، که شبیه به خودش بود.
با همۀ این حرف ها، تصمیم به شروع ارتباط نگرفتم و کماکان برخورد سردی با او داشتم. یادم هست که عید ۱۴۰۰ را به گرمی تبریک گفت و «رفیق» خطابم کرد. با ایموجی قلب! برای او که کلماتش همیشه نهایت جدیت را القا می کنند و در استفاده از ایموجی ها ابدا دست و دلباز نیست، بنظرم پیامش معنادار آمد. پس لباس محافظتم را پوشیدم و یکی از ایموجی های تشکر رسمی را نثارش کردم. جواب؟ بوسه فرستاد! انگار که یعنی گاردت را زمین بگذار دختر! ولی دختر که اتفاقا لبخند گشادی هم روی لبش بود، ترجیح داد سرد بنظر برسد نه مشتاق.
پاسخ شفافی برای چرایی این رفتار متناقض ندارم؛ ولی انگار می ترسیدم از نزدیک شدن. می ترسیدم از زمین گذاشتن گارد و برداشتن مرز امنم. همۀ چیزی که در او می دیدم را در ذهنم مرور می کردم و مردد بودم در پذیرفتنش؛ عشقی هم وجود نداشت که لباس جسارت تنم کند و تردید را کنار بزند. انگار فکر می کردم نکند بیاید و تنهایی ام را بدزدد. نکند اصلا مناسب نباشد برای تجربۀ عاطفی. نکند این تردید کار دستم بدهد و خودم را وسط مهلکه ای ببینم که نه ادامه دادنش را بخواهم و نه به راحتی بتوانم خود را بیرون بکشم؟ انگار این تجربۀ دلنشین تنهایی طولانی، یک ترسی بهم اضافه کرده باشد برای راه دادن عشق، و جسارتی برای ادامۀ تنها بودن. نمی ترسیدم از این که عشقی که همۀ وجودم بخواهدش و آغشته به تردید نباشد، اگر هرگز نرسد چه؟
او هم انگار دوزاری اش افتاده باشد، کمی فاصله گرفت ولی کماکان توجهش بود، فقط از کمی دورتر.
مدتی به همین شکل گذشت تا چندماه پیش. خیلی بیخودی، یکهو به دلم نشست! در یک استوری کلوزفرند عکسی گذاشته بود از ماهی که پخته بود. در جوابش گفتم «کاش یکمی بیشتر رو حرارت می موند سرخ می شد.» گفت «برات درست می کنم، بیشتر می ذارم رو حرارت…هرجور تو دوست داشته باشی.»
همین! با همین یک جمله به دلم نشست. انگار همۀ مهربانی اش سوار شده باشد روی آن چند کلمه. چشمانم برق افتاد و ذهنم تصویر ساخت. تصویر آشپزخانه ای که او درش آشپزی می کند و حرف می زند. و من که نگاهش می کنم و آنقدر حالم خوب است که هیچ حواسم نیست چه می گوید. همین شنیدنش کافی ست انگار، همین دیدنش. همین «برای من» آشپزی کردنش.
بعد از آن دیگر توجهاتش برایم معمولی نبود، قشنگ بود. ولی انگار دیگر جرات ابراز خودش را نداشت مثل قبل. توجهش را هنوز حس می کردم، ولی احتیاطش را هم. یکبار که منتظر واکنشش به چیزی بودم، چیزی نگفت. حالم گرفته شد.
به خودم آمدم دیدم خودم را نمی شناسم انگار! مگر من همان نبودم که عاشق تنهایی ام بودم! حالا حال خوبم وابسته شده بود به توجه کسی که حتی هنوز جایگاهی در زندگی ام ندارد.
چه اتفاقی افتاده؟ آیا تصویر من از تنهایی در حال تغییر است؟
رفاقت من با تنهایی برمی گردد به سال ها پیش. کسی را دوست داشتم. ولی نگذاشتم بفهمد. تا اینکه یک روز با دیگری دیدمش. باران می آمد. لازم نبود اشک هایم را پنهان کنم. مسیری طولانی را راه رفتم و یک دل سیر اشک ریختم تا برسم به ایستگاه تاکسی بعدی. هیچ حس نکردم که «بیچاره من»! حس نکردم چه تنها و طفلکم. من خودم را داشتم. احتمالا از همانجاها بود که کم کم یاد گرفتم دوست داشتن تنهایی ام را. رفاقتم با او شروع شده بود. جای حساسی به دادم رسیده بود و حالا کشفش کرده بودم. به خودم آمدم دیدم مدت هاست وقتی از کلاس برمی گردم، دقیقا همان مسیر را پیاده می روم. برای تنها بودن. اگر مدتی کلاس تعطیل می شد، دلم برای خودم تنگ می شد. شروع کردم به ساختن تجربۀ تنهایی به شکل های دیگر. اگر پیش می آمد که در خانه تنها بمانم، ضیافتی ترتیب می دادم با کتاب و قهوه و پنجره. گاهی برنامه کتاب خواندن بود و گاهی زل زدن به حیاط متروک خانۀ روبه رو و حدس زدن قصه هایی که احتمالا سال ها پیش درش اتفاق افتاده. گاهی فکر کردن و گاهی هیچ کاری نکردن. کار ویژه ای لازم نبود. اصل، تنهایی بود و در آغوش کشیدنش. رفیقی پیدا کرده بودم برای همیشۀ زندگی. آنقدر بودنش دلنشین بود که به خودم قول دادم هرگز رهایش نکنم. قرار شد او همیشه نفر اول باشد. آن لایۀ اول. قبل از همه. حتی قبل از کسی که احیانا روزی بیاید و قلبم را لمس کند.
همینطور هم شد. هرگز خجالت نکشیدم به آدم ها بگویم زمانی را می خواهم فقط برای خودم باشم. حتی به آن تعداد کمی که با آنها وارد ارتباط عاطفی شدم و تصورشان این بود حالا در نزدیکترین نقطه به من ایستاده اند. اشتباه می کردند. نزدیکترین، در نظر من به شکلی دیگر معنا می شد. وضعیتی شبیه به هستۀ انبه. آن پوسته ی سخت بیضی شکل وسط انبه را که دستت می گیری، فکر می کنی هر آنچه در دلش بوده دیدی و عمقش را لمس کرده ای. غافل از اینکه آن پوسته را اگر بشکافی، تازه با «هسته» اش مواجه می-شوی. با درونی ترین بخش وجودش.
نزدیک ترین، آنکه همیشه هست، آن که در هستۀ مرکزی کنارم نشسته، خودم است. درست در دل همان پوستۀ سخت. آنجاست که تنهایی معنا می شود؛ «تنهایی عریان». این رفیق سال های دور که وجودش آنقدر دلگرمی بوده، که کم بودن عشق هرگز مسئله ام نبوده. بودنش البته می توانست کمی رنگ ها را گرم تر کند و مزه ها را شیرین تر، ولی نبودنش هم غصۀ بزرگی نبوده. بهرحال خودم را داشتم. این خودِ مهم را. این هستۀ امن را.
حالا اما اتفاق تازه ای در جریان است. با حس جدیدی مواجه شده ام که هم عجیب است و هم تاریک. قبل تر هم پیش آمده بود در مقاطعی دلم عشق بخواهد. جای خالی اش را حس کرده ام؛ ولی خیلی کوتاه بوده و گذشته. آنقدر تنهایی ام را دوست داشته ام، آنقدر حضورِ روشنش گرمی بخش بوده، که حفرۀ مربوط به عشق، هرگز بزرگ نشده. آنقدر کوچک بوده که بتوانم مدت ها منتظر پر شدنش بمانم. ولی حالا انگار گاهی تنهایی تاریک می-شود، تاریکی عمیق می شود، و حفره بزرگتر. حالا فکر می کنم نکند تنهایی آنگونه که شناختمش نبوده. نکند آنگونه که بنظرم می آمده، «عریان» نبوده. انگار چیزی درش بوده که پیش ازین نشانم نداده بوده.
حالا رفیق سال های دورم چهرۀ غم گرفته. شبیه کسی نیستم که چندسال است تنهاست. شبیه کسی ام که تازه از رابطه ای عمیق بیرون آمده!
از رمان هایی که خوانده ام، عاشق آنها شدم که زنان تنها و قوی و مستقل را تصویر می-کردند. عاشق دنیایشان شدم. دنیای تنهایی. تنهایی نه به معنای نداشتن هیچ ارتباط عاطفی. نه به معنای دور ماندن از عشق و نداشتن درکی از آن. بعضی از این زن ها کسانی بودند که روابطی را تجربه کردند که اتفاقا جهت داد به کامل شدن تصویری که از خود داشتند. مثلا زنی از کتاب فرارآلیس مونرو، که پس از تجربۀ طلاق، محکم ماند و از خود زنی ساخت که جسارت خودش بودن را داشت. یا مثلا جین ایر، که حتی وقتی عشق سراغش آمد، به تنهاییِ عزیزش پشت نکرد و هنوز هم فضای شخصی اش برایش امن بود و دوست داشتنی.
کم کم تصویر جذابی از تنهایی در ذهنم شکل گرفت. تصویری که عاشقش شدم و پیش رفتم به سمت شبیهش شدن. شبیه همان زن تنهای مستقل که فضای شخصی و تنهایی عمیقی که برای خودش ساخته را ترجیح داده به رابطه به آنها که از دنیایش دور هستند.
حالا اما اتفاق تازه ای در جریان است. گمانم تنهایی ام دارد دچار تغییراتی می شود از جهت ابعاد و موقعیت. آدمی برایم مهم شده که دور است. کسی که حتی در ارتباط عاطفی با او نیستم. کسی که هنوز برایم جایگاهی ندارد. اتفاقا خیلی آدم ویژه ای هم نیست بنظرم. نه که نباشد. بهرحال اگر تصمیم بگیرم راهی باز کنم برای حضور عشق در زندگی ام، او انتخاب مناسبی است.
در مورد ساختن روابط عاطفی، هرگز در دسته ای نبودم که اعتقاد به تجربۀ تعداد زیادی رابطۀ درست و غلط دارند تا آنکه را باید، پیدا کنند. یا آنها که دوست داشتن را اصل نمی دانند و در نظرشان صرفا کسی با شرایط ایده آل از دید اکثریت جامعه، فرد مناسبی برای شروع رابطه است. گرچه گمانم آنقدر تجربه کرده ام که بتوانم بگویم تعداد مناسبی از تیپ های شخصیتی را می شناسم و نیز به شناخت خوبی از خودم در دل یک رابطه عاطفی رسیده ام. ولی هرگز نتوانستم حضور آدم غلط را بپذیرم. اگر کسی به دلم ننشیند، اگر نتواند هیجان عشق را در من بیدار کند، یا اگر از دنیایم دور باشد و نگاهم را نفهمد، خیلی زود رای به تمام شدن ارتباط با او می دهم. به سرعت دلم برای خودم می سوزد و از تحمل آدم اشتباه، رهایش می کنم. در مسابقۀ بین تنها ماندن و یک ارتباط ناخوشایند، همیشه تنهایی با قدرت و اختلاف، برنده بوده است. مدت ها بود نمی توانستم هیچ نشانی از امکان عشق در کسی ببینم و همه را پس می زدم.
حالا اما اتفاق تازه ای در جریان است. او کسی است که بعد از مدت ها کمی احساسم را بیدار کرده. ولی می خواهم بگویم الان موضوع او نیست. اتفاق تازه، او نیست. اتفاق، بزرگ شدن خلا عشق است. بزرگ شدن جای خالی اش. گمانم الان در نقطه ای ایستاده ام که با تمام وجود، عشق را می خواهم. دستم در پی هیجانی از جنس عشق می گردد و چنگ می زند به آخرین نخی که می تواند از طریقش عشق را لمس کند. این است که حضور اَلِفی که هنوز جایی در زندگی ام ندارد، اینگونه مهم شده، و توجه و عدم توجهش مهم تر.
در ابتدای اپیزود مجردها از رادیو مرز، صدای زنی را می شنوم حدود پنجاه ساله. هرگز ازدواج نکرده ولی مستقل زندگی می کند. انتخابش بوده. می گوید: «عادت کردم. ولی بعضی شب ها ناگهان حالم بد می شود. انگار چیزی دارد خفه ام می کند. می فهمم که تنهایی است.»
صدایش را می شنوم و به خودم می گویم من چه؟ واقعا می خواهم تنهای تنها بمانم؟
اتفاق تازه این است. اگر تنهایی آن کنج امنی که در ذهنم تصویر کرده ام نباشد چه؟ اگر روزی تنهایی خفه ام کند؟ شاید تا قبل از این، هیچوقت ترس از همیشه تنها ماندن نداشتم. فکر می کردم با دست باز پیشنهادها را رد می کنم و تنهایی را در آغوش می کشم تا روزی اگر شد، آدم مناسبی که رسید، عشق را می پذیرم، نشد هم تنهایی عزیزم را که دارم. حالا ولی انگار ترسی اضافه شده. انگار آن جسارتی که تا چندی پیش داشتم کمرنگ تر شده. دیگر می ترسم که اگر عشقی که همۀ وجودم بخواهدش، هرگز از راه نرسد چه؟
اگر خلا عشق بزرگ و بزرگ تر شود و جای خالی اش در قلبم، تنهایی را ببلعد و حتی آن هستۀ امن هم تلخ شود چه؟
اصلا اگر هسته پوچ شود چه؟ اتفاق این است.
گرچه تنهایی رفیق امنم بوده، گرچه نزدیکترین بوده، ولی حالا شک کرده ام به تصویری که از او ساخته ام. فهمیدم آنگونه که می پنداشتم «عریان» نبوده؛ همه اش را ندیده بودم. فقط تصور می کردم که کشفش کرده ام. اتفاق این است.
به تنهایی فکر میکنم. به تفاوت اقسام تنهایی با هم. تفاوت تنهایی با تنها بودن، تنهایی با خلوتگزینی.
به دیگری. و اثر حضورش در احساس تنهایی. دیگری که میتواند خویشتنم را گسترش دهد و امکان نگاهی از بیرون به آن را فراهم کند. دیگری که حتی شاید بتواند هسته را هم بشکافد و دیدی به درونش یابد یا فراتر از آن؛ معنایی تازه درون هسته ایجاد کند.
جو مارچ درداستان زنان کوچک، دختر جسوری است که بر خلاف نگاه جنسیت زدۀ آن روزهای جامعه اش، برای تحقق رویایش تلاش می کند. می خواهد نویسنده شود وقتی این شغل فقط برای مردان مقبولیت دارد. سرسختانه برای موفقیتش در این مسیر می جنگد و ساخت دنیای مطلوبش بر هر چیزی ارجح است. در کنار تحقق رویاهایش اما، نمی تواند احساسات و تمایلات معمول انسانی را نیز نادیده بگیرد. احساسش را به رسمیت می شناسد ولی از استانداردی که جامعه برای ابراز آن تعریف کرده، فراری است. ترجیح می دهد تنها در میان رویاهایش سیر کند و عشق را آنگونه که دوست دارد تصویر کند، ولی به نسخه ای که جامعه برای همه می پیچد، تن ندهد.
یک جایی که مستاصل و مردد مانده بین خواستن و نخواستن عشق، خودم را در او دیدم. به مادرش می گوید که فکر می کند زنان همانطور که قلب دارند، ذهن هم دارند، درک و شعور هم دارند، جاه طلبی هم دارند… و متنفر است از آن ها که زن را محدود به عشق می دانند. نمی خواهد محصور شود در رابطه ای که رهایی اش را از او بگیرد. که از خودش دور شود. همۀ این ها را می گوید و در پایان حرفش می گوید: «ولی من خیلی احساس تنهایی می کنم!»
اصلا شاید جو، ازین جهت که عمق دنیای تنهایی را لمس کرده، ارزش حضور عشق را نیز بهتر می فهمد. فیلسوفی نروژی به نام لارس اسوِندسِن، حضور «دیگری» را در تعریف ما از تنهایی مهم می داند و ارتباطی دو جانبه بین قدرت دوست داشتن و احساس تنهایی قائل است. می گوید فقط کسی که قدرت دوست داشتن و عشق ورزیدن دارد میتواند احساس تنهایی کند. یالوم اما این احساس را تنها وابسته به یکی از اقسام تنهایی میداند و از تنهایی عمیقتری حرف میزند که آگاهی از آن با رنج بسیار همراه است؛ گرچه در ارتباط با «دیگری» تسکین مییابد، ولی همچنان باقیاست و رهایی کامل از آن ممکن نیست.
به کلمات زل زدهام و تصویری که ساختهام. ابعادی از تنهایی از نگاهم دریغ شده بوده در حالی که تصور میکردم همهاش را شناختهام و انتخاب همیشهام خواهد بود.
حالا هم هست؛ گریزی اصلا نیست. انتخابی نیست. ولی حالا به گمانم تسکین هم لازم است؛
شاید همان آغشته کردن تنهایی به حضور «دیگری».
شاید من هم جو مارچی هستم که در فرار از رابطه ها، دست در دست تنهایی اش، قدم در جاده ای سبز نهاده که درش، دستان آفتاب از میان شاخه ها موهایش را نوازش می کنند و گاهی هم قطراتی خنک از میان نور به صورتش می رسند. ولی هرچه پیش می رود، آسمان تیره تر می شود و باران تندتر. آنجاست که از میان درختان، عشق می رسد و چتری مهربان می شود بر سر او و تنهایی اش.
اگر بپذیرم تنهایی در نهایت خود، واقعیتی عمیق و رنجی دردناک است، لااقل میشود دستم را باز بگذارم برای دوستداشتن.
چه میدانم…شاید هم بُعد دیگری کشف کردم، یا معنایی تازه یافتم.
سمیرا طلیم خانی – تیر ماه ۱۴۰۰


سمیرای عزیز با خوندن نوشتهی قشنگت چقدر خوب میشه این تعبیر تنهایی آغشته به حضور دیگری رو لمس کرد. از حسی حرف میزنی که شاید خیلیهامون داشتیمش اما برامون واضح نبوده. لذت بردم و یاد گرفتم.دمت گرم رفیق🥰