پا در هوا

دکمۀ ضبط صدا را فشار می دهم. نمی دانم چه می خواهم بگویم؛ اما چون ضبط صدا آخرین دستاورد بشری ام در هفت سالگی است، ول‌کنش نیستم. می روم سراغ بابا مثل همیشه همراه است. شروع می کند به خواندن داستانی شعرگونه، در مورد گلی مغرور. صدایش پرطنین و خوشحال است. از ته دلش دارد با آواز، داستان را برایمان یعنی من و زهرا، پرشورتر می کند. وسط کار فیلمان یاد هندوستان می کند و برنامۀ بابا را قطع می کنیم. می رویم سراغ مصاحبه کردن. بعد از اینکه با هم، با بابا حرف هامان تمام شد می رویم سراغ مامان. مامان جواب سؤال خبرنگاری‌مان را نمی دهد. اصرار می‌کنیم، هر دو، به اتفاق سکوت می-کنیم شاید اصرارمان اثر کند. سکوت ادامه می یابد. التماس می کنیم، «مامان، مامان تو رو خدا یه چیزی بگو! بگو دیگه!» به سکوتش ادامه می دهد. با دلخوری می گویم خیلی بدی! بعد صدا قطع می شود. هنوز هم وقتی این لحظه را می شنوم احساس خلا می‌کنم و انگار می کنم این خیلی بدی را در اصل دارم به خودم می گویم.

 

مامان فرزند اول زنی بود پسردوست و شاید اگر بهتر بخواهم بگویم، پسر پرست. اما آن سر داستان یعنی بابا هم همین شرایط را داشت؛ اما بعد از چند دختر آمده بود و عزیزکرده. فرق مامان و بابا در همین بود. بابا از جایی که بود، به‌شدت راضی بود و مامان تمام تلاشش را می کرد که جای او باشد. به نظرم مامان بعد از به دنیا آمدن دایی که بچۀ دوم بوده خیلی حساب کار دستش آمده که جنسیت از چه قرار است. دایی هر چه می خواسته در منتها درجه داشته تا جایی که حتی الان هم که پنجاه و پنج را رد کرده، مامان بزرگ زیر پرو بالش را می گیرد. با این اوضاع و احوال، خب خیلی باید خنگ باشی که نفهمی مرد بودن مزیت است هرچند که زن باشی.

 

چیز زیادی از گذشتۀ مامان، کودکی اش یا روابطش با مادرش نمی دانم. مامان تنها نقاط روشنش را تعریف کرده. آن‌قدری می دانم که خیلی خوب درس می خوانده، به‌شدت پدر فقیدش را دوست داشته و دلش می‌خواسته معمار شود؛ اما برخورد سهمگینی با انقلاب فرهنگی داشته و مجبور شده با آن همه نمرات درخشان در ریاضی و جبر و هندسه برود تربیت معلم. یک همچین دختری که مردانگی را نقطۀ قوت دیده، پر بیراه نیست که خواستگارهایش را رد کند و به نسبت هم سن و سالانش دیرتر ازدواج کند تا بتواند نسبت به زنان دور و برش با کار و درس برای خودش قدرتی دست و پا کند. اما آشنایی میان من و مامان، از طریق سرزنش بود همین و همین. احتمالاً اولین ملاقاتمان زمانی بوده که بعد از هشت ماهگیِ من در شکمش، به پسر بودنم شک می کند. زمانی که بابابزرگ با قاطعیت می گوید: «نه مریم، بچه‌ات دختره! » بیچاره آن لحظه چه افسوسی خورده که ای بابا این هم دختر شد. از کجا معلوم شاید زهرا هم که اولین بچه بوده همین را تجربه کرده باشد. دلم می خواهد بگویم بیچاره ما! ما سه نفری که نمی دانستیم چرا باید این‌جور با هم روبه‌رو شویم.

 

رابطۀ من و مامان اندک و خیلی سطحی بود و به نظرم هنوز هم هست. مامان هنوز هم سختش است از من تعریف کند، من هم همین‌طور. اما زهرا داستانش فرق می کند، جز خوبی چیزی از او باقی نمانده. شب عروسی که هر دختری زیباترین حالت خودش را تجربه می کند مامان چیزی که حاکی از تعریف باشد به زبان نیاورد. من هم با اینکه خیلی زیبا شده بود و حتی از تغییرش متعجب بودم، چیزی نگفتم. مطمئنم یک جایی از زندگی ام تصمیم گرفتم اصلاً مثل او نباشم. اما آدم نمی تواند یگانه الگوی زندگی ای را که جلوی چشمش بوده نادیده بگیرد. چیزی که از مادر در سرنوشتم بود همان بود که بود. سرنوشت، چیزی که بعد از چند جلسه ای کلاس فلسفه، معنایش برایم دگرگون شد. آنجا که هر آدمی با یک مشخصاتی مثل قد و وزن و نژاد و زمان و خانواده و ……. به این دنیا می آید و نمی تواند نقطۀ شروعش را تغییر بدهد. پس احتمالاً این سفر، این حرکت است که اصالت دارد نه اینکه از کجا شروع کردی به نظرم نقطۀ پایانی هم وجود ندارد. سرنوشت انسان سفر است. سفر یعنی شدن حالا چه فرقی می کند از خلا یا هر جای دیگری شروع کنی؟

 

مامان هیچ‌وقت سر مسابقات شنا، تئاتر مدرسۀ من یا مسابقات والیبال زهرا حاضر نمی شد. تابلو نقاشی رنگ روغن زهرا هیچ‌وقت قاب نشد و چند وقتی که مشمول مرور زمان شد، رفت توی وسایل اضافی راه پله. انگار همین که مشغول بودیم و کاری به کار هم نداشتیم برایش کافی بود. مدرسه که می آمد با اینکه خودش معلم بود طوری با معلم ها حرف می زد که حواسشان باشد، سرش شلوغ است و خیلی کاری به کارش نداشته باشند. این بابا بود که امید جلسات اولیا مربیان و حامی انواع و اقسام کلاس های هنری و آموزشی ما بود. خوب یادم هست که پاتوقمان یک مدت منیریه بود. برای زهرا توپ والیبال و برای من بهترین عینک شنا را می خرید. بعد از منیریه هم به عادت لوازم التحریر خریدن قدیم ترها، انقلاب پاتوقمان بود که حالا تخته‌شاسی و رنگ روغن و بوم و قلم مو می خریدیم. باید اعتراف کنم که هنوز هم خرید لوازم هنری و ورزشی به‌شدت حالم را خوب می کند. اینکه با خرید چندتا چیز ساده بتوانم حالم را خوب کنم توانمندی عزیزی است که از بابا دارم. در زندگی مامان هم بابابزرگ هستۀ مرکزی عواطف مامان را تغذیه می کرد و مامان بی آنکه بداند پایش را از عواطف ما کنار کشیده بود. این بابا بود که تنها محل بروز اندک عواطف خانوادۀ درون‌گرای ما بود که بعدها آن هم یواش یواش مسکوت ماند. مامان همچنان که پایش را از عواطف کنار می کشید درقسمت های دیگر حضور جدی ای داشت، دو حالت داشت یا چیزی نمی گفت و بی‌توجه بود یا نقاط ضعف کارمان را یادآوری میکرد و والسلام. رسالتی تمام نشدنی که فرسنگ ها بینمان فاصله می انداخت و باعث می شد مطمئن باشی یک جای کارت همیشه می لنگد.

 

حالا در سی وپنج سالگی احساس خلا و صدای سرزنش جزء جدایی ناپذیرم شده. تن پوش تنگ این روزها که گاهی دوست دارم از تنم در بیاورم اما آیا آدم می تواند یک شبه به سی و پنج سال هویتش پشت کند؟ هر وقت روی لباس نقاشی می‌کنم بی برو برگرد یک لکه جایی که نباید به اشتباه می اندازم. آن‌وقت تمام هنرمندی و خلاقیتم صرف این می شود که این لکۀ رنگ را ببرم در قلب نقاشی ام بگذارم تا از طرح اولیه هم بهتر شود. شاید همین رقص ناخواسته بود که وادارم کرد بفهمم در همۀ زندگی استعدادم این است که لکه های رنگ و وارنگ سرنوشتم را تبدیل به طرحی در متن زندگی کنم.

من از آنها بودم که مجبور بودم فکر کنم بیست گرفتن معمولی ترین کار دنیاست. اما در واقع بزرگ‌ترین دستاوردم نمرۀ هیجده بود. دو نمره ای که همیشه مرا به نقطۀ آشنای احساس حقارت و صدای بلند سرزش می‌کشاند. احساسی که از فاصلۀ بین دنیای ساختگی ذهنم تا آنچه واقعاً بودم امتداد داشت. دنیایی که در آن دلم می خواست محبوب مامان باشم و بالاخره مامان تحسینم کند. سال‌ها از آن روزهای کودکی گذشته اما آن احساس خلا هنوز پا برجاست. خلایی که از فاصلۀ بین آنچه من بودم تا آنچه مامان می خواست یا تصور می کرد باید باشم راهی طولانی و بی پایان کشیده. حالا این آدم دلش می خواهد در عین حال که روی لباس بهترین نقاشی ها را می کشد، وکیل کارکشته ای هم باشد، نقش زن خانه‌دار مرتب و تمیزی را بازی کند، همسری ترگل ورگل بماند، نویسنده بشود، به وفور کتاب بخواند، فلسفه بفهمد و یک لیست بلند بالا از آدم-هایی که درونش زندگی می کنند را بیافریند. چیزی که زمان و توان نه تنها اجازۀ بیست بودن در هیچ‌کدام را نمی دهد بلکه اجازۀ آفرینش همۀ آنها را هم صادر نمی کند.

در سرزمین چنین آدمی که من باشم، رضایت معنایی ندارد. آن صدایی که دائم دارد داد می زند؛ تو نمی-تونی! همان صدای خلا، همان صدای سرزنش است. صدایی که طرح مجسم مامان، در درون خودم است که به یادگار نگه داشتمش. اما در حال یادگیری یک کار جدید صدایش خفه می شد. چرا؟ چون آن زمان بود که واقعاً نمی‌دانستم یا نمی توانستم. سفری که بارها و بارها می‌رفتم اما باز برمی گشتم به همان نقطۀ شروع. نقطۀ شروع، صدای آزاردهنده و تکراری ذهنم بود چون وقتی کاری را یاد می گرفتم شروع می-کرد به جنگیدن با اندک مهارتی که به دست آورده بودم تا برود بایستد آنجا که من نمی توانم و تیر خلاص را بزند. آیا لازم بود این همه سفر تکراری بروم؟ آدم وقتی هرچه تلاش می کند اما دست آخر می فهمد از جای اولش تکان نخورده حس می‌کند یک مردۀ متحرک است و به زنده بودنش شک می کند. چه چیز نیاز داشتم تا کمی هم که شده جلوتر بروم؟

آدم وقتی یک جایی احساس امنیت می کند دیگر دلش نمی خواهد از جایش جُم بخورد. حوالی بیست و چهارسالگی شش ماه بی‌وقفه درس خواندم، کلاس رفتم، آزمون دادم تا به خیال خودم وکیل شوم. قبول شدم و یک پروانه دادند دستم. تا آن لحظه همه چیز خوب پیش رفته بود. درس خواندن نقطۀ قوتم بود، نقطۀ امنیتم. چند صباحی بود که فهمیده بودم خوب می توانم با کلمات و مفاهیم ثقیل سر و کله بزنم. اما قرار بود دیگر کار کنم و با آدم ها روبه‌رو شوم. آدم هایی که اگر اشتباهاتم را می فهمیدند صدای سرزنشی که از درونم بلند می شد را نمی توانستم مهار کنم. این صدا مرا به کوچک‌ترین و ضعیف ترین موجود روی زمین بدل می کرد. چیزی که تابش را نداشتم و امنیت درونیم را مختل می کرد. پس تصمیم گرفتم دستاوردم را پوچ کنم. در همان لحظه بود که صدایی آمد و گفت: همین؟ حالا که چی؟. دوران کارآموزی را با چنان جان کندنی پشت سر گذاشتم که حد نداشت. آزمون اختبار را هم به حداقل نمره بسنده کردم تا فقط بگذرد. قبل از اختبار پریده بودم سر شاخۀ بعدی آن هم فوق لیسانس بود. جایی که سال‌ها برایش رویا پردازی می کردم. دوست داشتم دانشگاه مورد علاقه ام قبول شوم که شدم. همان کم کم تبدیل شد به جهنم. چرا داشتم فوق لیسانس می خواندم؟ به چه کارم می آمد؟ انگار این هم نتوانسته بود کمکی به آرامشم بکند. قرار بود اینها خلا را پر کنند اما هرچه عناوین بیشتر می شد خلا بزرگ و بزرگ‌تر میشد، آن‌قدر که دیگر نمی توانستم از آن رو برگردانم.

سردرگم و پیچیده در عناوینی که دیگر نمی خواستمشان همه‌چیز را رها کردم و به‌دنبال تجربه های جدید رفتم. تجریه هایی که شاید می بایست در نوجوانی یعنی آن‌وقت که از شش صبح تا شش بعدازظهر مدرسه می‌رفتم تجربه شان می کردم. کلاس چاپ روی پارچه، طراحی ، خیاطی، نقاشی روی پارچه و … رفتم. چند سال گذشت و سرم را به اینها گرم کردم. یک طرفش دنیایی بود که دوست داشتم تجربه کنم و طرف دیگرش مرهمی بود که همزمان روی صدای «تو نمی‌تونی» درونم و کارهای بی‌سرانجام قبلی می گذاشتم. دائم به خودم نوید می دادم بالاخره یک کاری پیدا می کنم که عشقش بتواند پایم را بند کند. وکالت را که بوسیده بودم و گذاشته بودم کنار، از فوق لیسانس هم با همان جان کندن عبور کرده بودم و حالا میان انواع هنرهایی که معلوم نبود به چه کارم می آیند سرگردان بودم.

سی سالگی ازدواج کردم و مشغول خانه داری شدم؛ اما باز هیچ‌کدام راضی ام نکرد. احساس خلا و صدای سرزنش دست‌بردار نبود. حالا یک کوه کارهای به سرانجام نرسیده داشتم و این هم خودش شده بود صدایی که یادآوری می‌کرد چقدر سردرگم و ناپایدارم. صدایی که با یک کار جدیدتر سعی می‌کردم گوش هایم را بگیرم. خلایی که از بازسازی مامان درون خودم ساخته بودم داشت روزهای زندگی ام را به بی سرانجامی می‌برد. چطور می توانستم آرام بگیرم و به اندکی اما پایدار و نتیجه‌بخش رضایت دهم؟

اواسط سی و دوسالگی بود. یک روز ظهر بی‌خیال دنیا روبه روی اخبار تلویزیون خلسۀ بعد از ناهار را تجربه می‌کردم. نور آفتاب نیم گرم و درخشان شهریور افتاده بود توی خانۀ سراسر پنجره مان. من هم بی‌خیال ترین آدم دنیا بودم. موبایلم زنگ خورد. مامان بود که از سر استیصال حرف می‌زد: «فاطمه بیا اینجا بچه ها رو نگه دار من برم بیمارستان». خونسرد گفتم: «چی شده؟» گفت: «زهرا، بالکن، افتاده.» من که هیچ‌وقت لباس یکدست سیاه نمی‌پوشیدم، نمی دانم چرا همه را سیاه به تن کردم و خودم را رساندم سر بن‌بست مریم. مامان امیرعلی و امیرسام را که خیلی طبیعی رفتار می کردند به من سپرد و با محمد (همسرم) رفتند بیمارستان. بابا پیش‌تر با آمبولانس رفته بود، با زهرا. دنبال سرنخی از ماجرا بودم، تصویری که بتواند اتفاقی که افتاده را نشانم بدهد. لحظات اول روبه‌رو شدن با حوادث غیرقابل باور زندگی مثل یک سکوت بی‌پایان است سکوتی که تو را تا عمیق‌ترین لحظۀ حال می برد. لحظه ای که هیچی درونش نیست. لحظه ای که می خواهی همان‌جا بمانی و از این جلوتر نروی. از بالکن نگاه کردم نه ردخونی بود نه هیچ چیزی که از حادثه ای مهیب حکایت کند. بیشتر شبیه یک شوخی آمد و برای خودم تخمین زدم که چند روز بعد برمی گردد و همه خدا را شکر می کنیم که به‌خوبی و خوشی تمام شد. نیم ساعتی صبر کردم، سعی کردم با بچه ها حرف بزنم و مشغولشان کنم بچه هایی که همه‌چیز را خودشان دیده بودند . چندبار به محمد زنگ زدم، جواب نداد.

سکوت کش‌دار شده بود. وقت نمازظهر داشت می گذشت. وضو گرفتم و راهی سجادۀ مامان شدم. اینجور وقت ها آدم بی‌آنکه بداند شروع می کند به حرف زدن با خودش. داشتم با کسی حرف می زدم که فکر می-کردم باید با هم به توافق برسیم، او می شنید و من حرف می زدم. دو زانو روی سجادۀ مامان سرم را به‌سمت تکه‌آسمانی که از پنجره پیدا بود بلند کرده بودم؛ اون زهرایی که من می‌شناسم نمی تونه با معلولیت کنار بیاد تو خودت می‌دونی! من راضیم به رضای تو! از سنگینی غمی که احساس می کردم به سجده رفته بودم که صدای پر زدن کبوتری را شنیدم. صدایی که در سرم پیچید و هنوز هم می شنوم.

با تمام احتمالات توی سرم دوباره زنگ زدم. بعد از چندبار زنگ زدن جوابم را داد. گفتم: چی شد؟ گفت: چی بگم فاطمه؟ تسلیت می‌گم!. انگار تمام ترس هایم یک جا اتفاق افتاده بود. شهادت بابا که ترس کودکی ام بود یا مریضی مامان و تنهایی فاطمۀ سه ساله و همین‌طور دوری طولانی ای که در چند سال اول زندگی بین من و زهرا بود همه و همه یک جا خراب شده بود روی سرم. یک لحظه هم هّری دلم فروریخت هم خلا پر شد طوری که احساس کردم کاملاً آمادگی گذر از این مصیبت را دارم. آدم همۀ زندگی‌اش دنبال جایی می گردد که حد اعلای توانایی خودش را ببیند. بالغ شود و بفهمد کدام کار است که بهتر از هر کار دیگری می تواند انجام دهد. مصیبت مادری بود که خوب می‌شناختمش و هر بار که به من سرزده بود تمام خلا های مادری که آرزویش را داشتم پر کرده بود. چون آنجا بود که فهمیده بودم ترس هایت هم که اتفاق بیفتد باز هم زندگی بی‌اعتنا به تو و آنچه برایت اتفاق افتاده ادامه می دهد و من داشتم می فهمیدم دارم ادامه می دهم حتی اگر نخواهم.

 

این جدی ترین و بی واسطه‌ترین مواجهه ام با مرگ و سرنوشت در بزرگسالی بود. مرگ کسی که پا به پای تو بزرگ شده و انتظارت این است که مرگش حوالی مرگ تو باشد. اما سرنوشت پادرمیانی می کند و تمام معادلاتت را درهم می ریزد. زهرا سی و پنج ساله بود که رفت. تفاوتمان این بود که ازدواجش فرصتی غیر از گرفتن یک لیسانس که آن هم قبل از ازدواجش بود به او نداد. دختری که تا قبل از ازدواج پرشور و پر از رویا بود، خیلی زود مادر شد و انگار تمام آرزوهای خودش را فروخت تا شاید مادر بهتری باشد. شاید جبران مادری که می‌خواست داشته باشد. خوب یادم هست که سال اولی که کنکور داد مترجمی زبان انگلیسی قبول شد اما چون نگران هزینه های خانواده بود انصراف داد و دوباره کنکور شرکت کرد. سال بعد زبان فرانسه روزانه قبول شد و دیگر جز هزینۀ رفت و آمد و کتاب برای خانواده نداشت. قسمتی از راه دانشگاه را پیاده می‌رفت و پول‌هایش را جمع می‌کرد تا چیزی که دوست داشت بخرد. خندان بود و خلاف من کلی دوست داشت. یک عالمه شور زندگی داشت. شوری که دو سال آخر تبدیل شده بود به افسردگی و قرص های خوابی که گیجش می‌کرد. یک بار تلاش کرد در حد منشی یک مؤسسۀ زبان کاری برای خودش دست و پا کند شاید با آن همه استعداد بتواند احساس استقلال و مفید بودن بکند اما بعد از یکی دو هفته آن هم شد بار جدید روحی و مجبور شد رهایش کند. دست آخر آن گیجی در زندگی اش تبدیل شد به گیجی قرص های خواب و یک حضور شاید به موقع در تراس خانۀ پدری. خانواده خودش یک جور رشتۀ تحصیلی است که هیچ وقت تمام نمی شود. یکی از آن چیزهایی که مقدس به نظر می رسد و آنچه هستیم بازتابی از آن است. زیدی اسمیت چقدر ملموس گفته که: «حقیقت این است که خانواده واقعه ای است با نوعی خشونت. فقط چند سال بعد است که در گرداب بازنگری می‌فهمی، چه کسی آسیب دیده؟ چطور و چقدر؟»

 

هرکس یک جور افسردگی از دست دادن هایش را تجربه می کند. بعد از زهرا به خیال خودم شروع کردم به زندگی کردن. رنگ  لباس هایم متنوع‌تر شد. با نگه داشتن دو تا پسر کوچولوی زهرا سعی می کردم در قبال مصیبتم کاری کرده باشم. مسافرت می بردمشان، کارهایی که دوست داشتند برایشان می کردم. قبلاً با ترس و لرز روی لباس ها نقاشی می کردم و بی‌اندازه محافظه‌کار بودم، شجاعت به خرج دادم و آزادانه تر نقاشی کردم. گل های متنوع را کنار هم چیدم و لباس هارا رنگی و رنگی‌تر کردم. بی وقفه به فکر کارهای نو بودم. چه بسا لباس هایی که نصفه می ماند و سراغ نقاشی لباس جدید می رفتم. عجله داشتم، یک جور احساس عقب ماندگی که آدم را هول می کند. آن‌جوری که رشته  های نازک و پیچیدۀ افکار و کارهایش گره می-خورند. اما حالا می دانم که همه اش برای این بود که با حقیقت پیش رویم کمتر یا شاید دیرتر روبه‌رو شوم. انرژی ام آرام‌آرام کمتر و کمتر شد. افسردگی ام داشت بر سرپوش های موقتی غلبه می کرد.

 

ظاهراً برای زندگی هول شده بودم چون زمان زیادی بود که از ترس بهترین نبودن نتوانسته بودم آن‌طور که دلم می خواست زندگی کنم. آن صدای تو نمی توانیِ قبلی آرام تر و مخفی‌تر شده بود. به نظرم همان زیرزیرها باز کار خودش را می کرد. حالا به جای اینکه از این شاخه به آن شاخه بروم نقاشی هایم نصفه‌نیمه می ماندند و به سرانجام نمی رسیدند. در عوض کلی نقاشی های جدید شروع می کردم. در این میان لباس هایی بود که ناگزیر بودم به سرانجام برسانمشان. وقتی کاری تمام می شد به‌طرز عجیبی باورم نمی شد که این، دستاورد من باشد. انگار که دیگری آن را به سرانجام رسانده بود. آخر من متخصص کارهای نیمه کاره بودم. روان انسان چقدر به امنیت و پایداری احتیاج دارد!. امنیت و پایداری روان من در این بود که آن فاطمه ای که می‌شناختمش یعنی همان فاطمۀ ناتوان را ببیند تا جایی که اگر موفق می شدم کاری را به سرانجام برسانم برای اینکه پایداریش به هم نخورد به فاطمۀ دیگری نسبت می داد. بی تردید با ایوان کارامازوف موافقم که آشفتگی و سردرگمی و ناخوشنودی سرنوشت کنونی آدمی است آدمی که هرگز آن اندازه قوی نخواهد شد که آزادی اش را اداره کند. حالا که انسانی آزاد و به ظاهر بالغ بودم در پی تکرار همان فاطمۀ کوچک و ناتوان بودم. تکراری که مرا به امنیت و پایداری آشنای خودم می برد.

 

کج دار و مریز به همین منوال ادامه دادم. خب حتماً نمی شد یک شبه نگاهی راکه به خودم داشتم، تغییر دهم. تلاش های اندک اندکم که خیلی خزنده بود و دیر به نتیجه می رسید، به‌علاوۀ تعریف های اطرافیان دور و نزدیک و به اضافۀ مصیبتی که در زندگی ام جاری شده بود، داشت تصویرم از خودم را تغییر می داد. من از مصیبتی عمیق یعنی مواجهه با مرگ درحال عبور بودم و همین باعث می شد احساس توانمندی کنم. دیگر می دانستم باید آرام آرام به نقاشی کردن، زندگی کردن و دیدن خودم با آن پیشینه ادامه دهم تا این لکه-های رنگی که انتخاب‌هایم و سرنوشت را ایجاد کرده بودند سروشکلی بدهم. سروشکلی که دوست داشته باشمشان، چیزی که شاید بتوانم یک عمر با آنها زندگی کنم. همۀ آنچه اتفاق افتاده بود مرا از آن خوشبینی خام نسبت به زندگی که امنیتی فانتزی برایم می ساخت دور می کرد و در عوض کمک می کرد میان خودم و آنچه بودم بخزم. خلایی که دردآور بود اما واقعیتی بود که جز با قبول آن نمی توانستم جلوتر بروم.

 

رابطۀ میان من و مامان مدت‌ها سردتر و سردتر می شد. هیچ‌وقت در آغوش همدیگر برای مصیبت مشترکمان گریه نکردیم. بابا با سکوت‌هایش در خودش تار تنیده بود و انگار همان‌جا مانده بود. آدم هرچه بزرگ‌تر می شود می‌فهمد فقط بچۀ دو نفر نیست. هم سرنوشتشان هم هست، شاید این از آن مهم‌تر هم باشد. سرنوشت، ما را در خیلی چیزها همدرد می کرد اگرچه خیلی بلد نبودیم همدردی کنیم. نه اینکه همدرد نبودیم فقط بلد نبودیم کنار احساسات همدیگر بایستیم و همه را تنهایی از سرگذراندیم. یادم نرود بگویم درکنار این چیزی که من اسمش را می گذارم بی‌توجهی مامان و همین‌طور صدای بلند مامانِ غلط‌گیر، ما دختران آزادی بودیم که اجازه داشتیم به هرچی که علاقه مان بود برسیم. ورزش، هنر، دانشگاه، روابط اجتماعی و کلی انتخابی که اگرچه بعضی هاشان خلاف عرف یا خواستۀ مامان و بابا بود اما ما آزاد بودیم که انتخابشان کنیم. سال ۸۳ که وارد دانشگاه شدم رنگ کردن مو و ابرو برداشتن دخترها خیلی معمول نبود. من هم که عاشق این‌جور کارها بودم و یک تابستان هم توی آرایشگاه کار کرده بودم موهایم را رنگ کردم. بعد هم که کار خودم را کردم رفتم از بابا پرسیدم: «نظرت در مورد این جور کارها چیه؟» او هم بدون اینکه لحظه ای دست دست کند گفت: «این‌جور کارها مال خانماس دیگه».

 

باید اعتراف کنم هیولایی از خلا برای خودم ساختم که انفعال خودم را توجیه کند. چون هر وقت دست به کاری زدم با اینکه می توانستم انجامش دهم نمی خواستم باورش کنم. چون بیشتر می خواستم صدای تو نمی-توانی کودکی ام را زندگی کنم. آخر وقتی او فرمانروایی کند لازم نیست من دست به کاری بزنم و از دایرۀ امن خیالاتم بیرون بیایم یا حتی لازم نیست سرنوشتم را به دست بگیرم. مامان مقصر تمام آنچه برایم اتفاق می افتد خواهد بود و من مبهوت سرنوشت و بی‌توجۀ مادرم خواهم ماند. تبدیل به هزاران خواسته و چند آدم با آرزوهای رنگ و وارنگ شدم که ناامیدی پشت ناامیدی بسازم تا نمی توامِ ته ذهنم را سر و شکل واقعی بدهم.

 

مهم است که آدم وقتی بزرگ می شود آن‌قدر هم بالغ بشود که بتواند و بداند با آزادی  اش چه کار می خواهد بکند. خیلی هامان وقتی بزرگ می شویم آن‌قدر بالغ نمی شویم که زنجیرهای افکار کودکی را از دست و پای روانمان باز کنیم و برای آزادیمان تصمیم بگیریم. مسئولیت خودمان را قبول کنیم و حواسمان باشد داریم با خودمان چه می کنیم. اما مامان این را خوب یاد گرفته بود. آن‌قدری که از برادر بزرگ‌ترش با آن همه حمایت مادر و مال و منال پدری، آ‌ن‌قدری جلوتر رفت که زندگی اش را ساخت و فاعل زندگی خودش شد. از اینکه چند نفر شدم و کلی آرزوی نرسیده دارم ناراحت نیستم. کم نیستند آدم هایی که در این روزگار چند نفر باشند. شاید اصلا اینجوری وارد دنیا شده باشم. ناراحت اینم که چرا بزرگ شدم ولی انقدر بالغ نشدم که صدای بلند تأثیر خودم بر ناکامی هایم را بشنوم. حالا خسته ام از تمام فرافکنی هایم. مسکن هایی که خمارم کرد تا دردم را نفهمم و غرق در رویاهایی پوچ شوم. رویای یک نقاش، نویسنده، وکیل و زنی که فقط در رویا تمام و کمال بود. رویایی که من در آن مرده و فقط رویا زنده بود. حالا اما درد دارم، دردِ زنده بودن. دردی که توی پاها و دست هایم می پیچد و به حرکت وا می داردشان. رویاهایی که ذره ذره روز به روز دارند زنده و زنده تر می شوند و زندگی میان من و رویاها در گذر است.

 

حالا ده سال است از گرفتن پروانۀ وکالتم می گذرد و چند سالی کمتر از گرفتن فوق لیسانس، دوباره برگشته‌ام به وکالت. دارم در دفتری کسی که سال‌ها کوچک‌تر از من است کار می کنم. هنرم تبدیل شده به نقاشی روی لباس هایی که هر از گاهی می فروشمشان. در خانه‌داری کمی جا افتاده ام و غذا و کیکم معمولاً روبه‌راه است. به اندازۀ کافی برای کتاب هایم قفسه دست و پا کرده ام و تقریباً هرروز چند صفحه ای هم که شده مطلبی، کتابی می خوانم. تا وقت کنم چند خطی برای خودم می نویسم و گاهی هم کلاس فلسفه می روم. با مامان کمی رفیق شدیم. با کمال تعجب بعضی وقت ها هم یک ساعتی پای تلفن حرف می زنیم، مثل همیشه اختلاف هم کم نداریم اما هوای همدیگر را داریم. احساس خلا، امروز سر وشکلی گرفته، سروشکلی که شبیه همۀ کارهایی است که حالا انجام می دهم. هنوز هم از خودم راضیِ راضی نیستم. چون بلد نیستم. فقط پذیرفته ام همین سروشکل بمانم و بگذارم همین سروشکل بزرگ‌تر شود. شاید همه اش بخاطر سن و سال باشد شاید هم فاصلۀ بین دنیای ذهنی و آنچه واقعاً هستم کمتر شده باشد. درمانگرم می گوید: یک پایت را زمین بگذار، بگذار پای دیگرت روی هوا باشد. تا حالا که دو تا پایم روی هوا بوده. راستش دنیای درون، پای روی هوای من است. دارم سعی می کنم یک پایم را روی زمین بگذارم. یک پا روی زمین و یک پا روی هوا شاید کمک کند خلا میان این دو را تاب بیاورم.

 

فاطمه بلندی