نان پختن؛

نان شکستن؛

نان قسمت کردن…

نان بودن!

 

در طول ماه‌های اول قرنطینه مخصوصاً همان ماه اول، خیلی از آدم‌هایی که می‌شناسم پختن نان را برای اولین بار امتحان کردند. در واقع غیر از آن‌هایی که می‌شناسم عده‌ی زیادی در سراسر دنیا نان پختن را در آن روزها تجربه کردند. شاید خاصیت روزهای اول قرنطینه بود. وقتی که باید مدارا می‌کردیم تا روز بگذرد و بیست و چهار ساعت کامل یعنی به قدر کفایت در اختیار خیلی‌های‌مان بود تا روزمان را به روزی بزرگ تبدیل کنیم.

شاید هم مراسم پختن نان، با آن ترکیب جادویی آرد و مخمر و آب و آتش و دست‌ها و مخصوصاً دست‌ها، قرار بود مثل عبادتی خاموش در یک آیین قدیمی، آرامش را به روان وحشت‌زده‌ی ما در برابر هجوم این بیماری ناشناخته، برگرداند.

 

البته این تفسیر دلخواه من است از تجربه‌ی پختن نان در آن روزها و می‌دانم خیلی با واقعیتی که جریان داشت فاصله دارد چون نان‌هایی که داشتند پشت سر هم توی اینستاگرام لایک می‌گرفتند و صاحبانشان توی لایوها و استوری‌ها ادعا می‌کردند “خیلی لذیذ و خوشمزه‌اند”چیزی بیشتر از خمیر کردن آرد و ورز دادنش و درجه‌ی حرارت فر و مخلفات روی آن نبودند.

 

چی باید بودند که نبودند؟ مگر چیزی ماندگارتر از طعم اولین نان یا شکل هوس‌انگیز و عطر و بافت ترد و حباب‌های داخلش هم هست؟ مگر رسیدن به چنین نانی چیز کمی است؟ نه! نیست! اما وقتی ما آدم‌های عادی که نه شغلمان و نه دغدغه‌مان و نه نیازمان پختن نان است تصمیم می‌گیریم یکدفعه نان بپزیم! عجیب نیست که نتیجه‌ی این تجربه برای بیشترمان شبیه هم است؟

 

چرا هیچ رد منحصر به فردی توی کار کسی نیست؟ چرا دستاورد همه‌ی ما، نان ما، در کنار هم فقط یکی دیگر از کلیشه‌های معمول شبکه‌های مجازی شد؟ یعنی کسی وقت پختن نان یا بعد از آن، از خودش نپرسیده توی این قضیه دنبال چی می‌گردد؟ چرا حالا، چرا الان؟ چرا دو ماه پیش نه! ماجرا فقط آشپزی و لایک و کامنت است یا چی؟ مگر چیزی به سادگی پختن نان می‌تواند چیزی بیشتر از همان نان را درون خودش پنهان کرده باشد؟ چیزی بیشتر یعنی چی؟

»»««

 

 

 

با هم بخش‌هایی از جستار “نان و زنان” نوشته‌ی آدام گاپنیک را بخوانیم:

 

“… تا همین چند وقت پیش، هرگز نان نپخته بودم. تا سال‌ها با خودم می‌گفتم من به همان دلیلی نان نمی‌پزم که رانندگی نمی‌کنم: مهارت مفیدی است که در نیویورک به کار نمی‌آید. در نیویورک آدم رانندگی نمی‌کند چون عملاً با مترو می‌شود همه جا رفت و آدم نان نمی‌پزد چون کلی نانوایی خوب هست. حتی سوپر مارکت‌ها پر است از باگت‌های تام کت و نان‌های کشمشی-دارچینی اورواشر و انواع خمیر ترش‌های عالی.

ولی چند هفته پیش لابه‌لای چیزهای باقی‌مانده از مادر همسرم در اقامتگاه خانوادگی‌شان، یک دستور پخت دست‌نویس قاب‌شده پیدا کردیم برای تهیه‌ی چیزی به اسم «نان مارتا»… داد زدم: «نان مارتا! تو کی نون می‌پختی؟».

 

مارتا همسرم است و این که بگویم از دیدن اسمش بالای دستور نان تعجب کردم حق مطلب را ادا نمی‌کند! یک راه خوب برای توصیف مارتا تشبیه کردنش به زنی است که هرگز نانی به اسمش نبوده. عطر و لباس شاید اما نان جو و عسل ، نه.”…

 

“خیلی کنجکاو بودم که ببینم موقع نان پختن چه شکلی است. بعد از سال‌ها ازدواج، کنجکاوی آدم از لحظات فوق‌العاده‌ای که ممکن است در آینده اتفاق بیفتد منتقل می‌شود به کاوش در لحظات کوچک‌تر و غریب‌تری که در گذشته اتفاق افتاده‌اند: همسرت که در شانزده سالگی دارد خمیر ورز می‌دهد.”

“تصور او با پیشبند در احاطه‌ی همه‌ی آن وسایل چوبی بلوند دهه‌ی هفتادی، آنقدر وسوسه‌انگیز بود که تصمیم گرفتم همان شب نان درست کنم.”

««««»»»»»

 

 

در همین چند پاراگراف او به ما می‌گوید هرگز نان نپخته و چرا نپخته! و حالا می‌خواهد بپزد و چرا! و ما را مشتاق همراهی در این سفر و تجربه‌اش در پختن نان می‌کند.

»»««

 

نسرین شیرین‌نیاز

 

 

🔸این یادداشت، ادامه دارد…

 

 

مطالب مرتبط:

جستار شخصی چیست و چگونه عمل می کند؟

درون یک جستار خوب چه خبر است (مقدمه)