نوشتن به مثابه اکتشاف
نوشته: جنیفر مگاها
به انتخاب: نسرین شیریننیاز/ مجموعهی نویسندگی خلاق
در یکی از صبحهای زیبای اوایل تابستان ۲۰۰۴، من و شوهرم با سه فرزندمان راهی دریاچهی اوورلوک در پارک ملی گلیشر شدیم. آسمان صاف بود و هوا ملایم و نسیمی آرام میوزید. اما هنوز دو کیلومتر از مسیر پر پیچوخم منتهی به دریاچه را نرفته، سر و کلهی ابرهای سنگین پیدا شد. هوا بهناگهان سرد شد و مهی غلیظ چنان فرایمان گرفت که یک متریمان را هم نمیدیدیم. چسبیده به هم، به سمت اول مسیر برگشتیم.
بعد، کمی دورتر، مه شروع کرد به شکل و فرم پیدا کردن. هرچه نزدیکتر میشدیم، دو شکل منسجمتر میشد؛ تا جایی که خودمان را بین دو گوسفند شاخبزرگ در دو طرف مسیر دیدیم. دو شکل مثل روح از دل مه بیرون میآمدند. ما وحشتزده، با چشمهای گشاد و موهای خیس ناشی از غلظت مه، باید برای گوسفندها عجیب و غریب به چشم آمده باشیم. اما آنها آرام نگاهمان کردند و نگاهشان کردیم و در آخر ابرها کمکم از هم جدا شدند و از کنارشان گذشتیم.
نوشتن مموار(۱)، برای من، مثل این است: قدم زدن در جنگلهای دوردست، که با تغییری ناگهانی، به یک ماجراجویی تبدیل میشود.
برندا یولند در کتابش به نام «اگر میخواهید بنویسید» میگوید: «نوشتن یک عمل اکتشافی است.» و برای من دقیقا همینطور بوده است. من نه ساختارنویسم، نه نمودارساز، نه کاتب. وقتی نوشتن را آغاز میکنم، نه میدانم به کجا خواهم رفت و نه میدانم در مسیر چه چیزهایی کشف خواهم کرد. فقط پایش مینشینم، و اگر به اندازه کافی همانجا بنشینم، چیزی به من الهام میشود. شاید دربارهی موشی بنویسم که آن روز صبح در سطل آب بزها در اصطبل پیدا کردم، یا دربارهی درست کردن پنیر یا تربیت یک سگ خانگی جدید. در هر حال، کم پیش میآید که بهروشنی بدانم نوشتنم قرار است دقیقا به کدام سمت برود.
این حالت وقتی در حال نوشتن کتاب مموارم با نام “Flat Broke with Two Goats” بودم زیاد پیش میآمد. این مموار دربارهی از دست دادن خانهام بهخاطر اسقاط حق دعوی بود. وقتی نوشتن کتاب را آغاز کردم هنوز دانشجوی ارشد بودم و آن ترم داشتم با ژاکلین میچارد، نویسندهی “The Deep End of the Ocean” و چند کتاب دیگر، کار میکردم. در طول آن ترم صحنهای دربارهی ماری نوشتم که از لبهی شیروانی خانهمان پایین افتاد.
در آن صحنه، خانوادهام تازه شامشان را روی ایوان خانهمان تمام کرده بودند. وقتی آن مار افتاد، یک آشیانه کامل را هم با خودش پایین آورد؛ و از آنجا که روی پای دخترم افتاده بود، همه جوجههای مرده سر خوردند روی سنگهای بین پاهایش. فکر میکردم این صحنه رو خوب درآوردهام؛ به اندازهی خودش کامل بود و سرگرمکننده. ولی نظر ژاکی این نبود.
«عمیقتر شو.» این چیزی بود که به شکلهای مختلف بیان میکرد. که حالا که به گذشته برمیگردم، حرفی بود که اصولا از نویسندهی کتابی با عنوانی شامل کلمهی «عمیق» انتظار میرفت.
به هر حال، من برگشتم و عمیقتر شدم. از این نوشتم که دختر نوجوانم، که از مار وحشت داشت، چنان شدید گریه میکرد که نفسش بند آمده بود. و به مادرم، که میکوشید آرامش کند، گفت: «این بدترین چیزی بود که تا حالا برام اتفاق افتاده.»
مادرم گفته بود: «نه عزیزم، نه. اینطور نیست.»
خیلی خب. عمیقتر شده بودم. راضی از صحنهی بازنویسی شدهام، سراغ ژاکی رفتم و او دوباره به من برش گرداند.
«عمیقتر شو.»
و یک لحظه، یا شاید هم یک هفته، فکر میکردم حرفش منطقی نیست؛ که من معتقد بودم مو ندارد و او میگفت بکن. دیگر چیزی نبود. همین بود و بس. و بعد، بهناگهان، وقتی پشت کامپیوترم نشسته بودم و یک عالم نسخه مختلف از این صحنه را امتحان میکردم، به من الهام شد: چیزی که مادرم گفت پر از چیزهایی بود که نگفته بود، چیزهایی که نمیتوانست بگوید، چیزهایی که در آن لحظه از آنها سرشار بود اما نگذاشته بود بیرون بریزند.
این پاراگراف را اضافه کردم:
«میخواست آرامش کند، فکر میکنم، اما منظورش روشن نبود. آیا این یک درس نسبیت بود؟ آیا میخواست بگوید اینکه ماری سیاه با آشیانهای پر از جوجههای مرده روی دامنت بیفتد به اندازهی این بد نیست که، مثلا، دستهای زنبور نیشت بزند یا یک خرس مادر روبرویت دربیاید؟ آیا منظورش این بود که چیزهای بدتری اتفاق افتاده و اینکه روزی این اتفاق در کنار اتفاقهای بد دیگر جایگاهش را پیدا میکند؟ یا شاید منتظر تمام اتفاقات تلخ و نامنتظرهای بود که باید در آینده رخ میداد؛ چیزهایی که رویش هیچ کنترلی نداشتیم، چیزهایی که حتا نمیتوانستیم پیشبینیشان کنیم؟
بعد، این سلسله استدلال باعث شد به این فکر کنم که کل ماجرای از دست دادن خانهمان چقدر در برابر چیزهای دیگر کوچک است؛ چیزی که هم در جایگاه یک فرد و هم در جایگاه یک نویسنده باید در نظر میگرفتم. حتا پیش از اینکه ژاکی برای این نسخه از داستان به من تایید دهد میدانستم این همان است که باید باشد؛ یک حفاری عمیق که اصل داستان را رو میکرد، قلب آنچه در آن لحظه اتفاق افتاده بود، یا، به قول ویویان گورنیک «داستان» پشت «موقعیت». در میانهی عمیقتر شدنم چیزی شگفت را کشف کرده بودم، یا شاید هم او مرا کشف کرده بود؛ اما در هر حال، لذتی از این اکتشاف نصیبم شد که هنوز هم شیرینیاش زیر دندانم است.
میشود بدون اکتشاف هم بنویسید. مسلم است. میشود یک نتیجهگیری را از روی کسی بنویسید. آسانتر هم هست. شاید کسی هم متوجه نشود. ولی دقیقا چرا باید چنین کاری بکنید؟ چرا، با وجود تمام سختیهای نوشتن، با تمام وقت و عشق و طاقتی که باید پای آفریدن اثری گذاشت، باید به چیزی کمتر از دو گوسفند شاخبزرگ حیرتانگیز که از دو طرف مسیر مهآلود سر بر میآورند راضی شوید؟
- مموار مجموعه خاطراتی است که بریک موضوع خاص در تمام زندگی نویسنده یا بخشی از آن تمرکز دارد و براساس روال تقویمی روایت می شود.

