این جمله چنان بینِ ما جا افتاده که کمکم تبدیل شده به ضربالمثل برای هر چیز و هر جایی ـ به جز خودِ کتابها! – که میخوان بگن «ظاهربین نباش!»
ولی ما بخواییم یا نخواییم، حتّی آدمها رو هم از روی طرزِ لباس پوشیدن و سر و وضعشون میشناسیم و دربارهشون فکر میکنیم، که خیلی وقتها هم این فکرها اشتباهه، و گاهی هم نه!
حتّی با وجودِ اینکه «سعدی» – علیهالرّحمة – هم گفته:
«نه همین لباسِ زیباست، نشانِ آدمیّت!»
پس چی کار باید کرد؟
باید با ذهنِ باز و آزاد با اون آدم حرف زد، وقت گذروند، اگر لازم بود دربارهاش تحقیق کرد تا بعد بشه مدّعی بود که تا حدّی اون آدم رو میشناسی – تازه تا حدّی و نه کامل!
ولی خب، چشم و دیدن، اولین روشیه که آدم رو جلب میکنه، حتّی قبل از اینکه کتاب رو باز کنی، اون رو تورّق کنی، خط و عکس و طرحهایِ داخلش رو تماشا کنی، کاغذش رو بو کنی و شاید اگر فرصت شد، چند خطی ازش بخونی و ببینی که حرفِ حسابش چیه یا از خوندن و لحن و محتواش لذّت میبری یا نه!
بعضی وقتها هم قراره این “لباسهایِ زیبا” خودبهخود تو رو که داری تند و تند از کنارشون رد میشی، قلقلک بدن تا وایستی و چشم توی چشمشون بشی و بری داخل مغازهیِ کتابفروشی یا از قفسه بکشیشون بیرون و خلاصه “جلسهیِ آشنایی” رو برگزار کنید تا شاید کار به “بلهبرون” هم بکشه!
“رویِ جلدِ خوب” احتمالاً اون جلدی هستش که نظرِ تو رو جلب کنه به خودش اینطوری… ولی چکیده و ایدهای هم از محتوایِ کتاب بهت بده یا سلولهایِ سفید و خاکستریِ مغزت رو به جنبش بندازه که ارتباطش رو کشف کنی!…
این آخری میتونه چنان هنرمندانه و خلّاق باشه که خودش تبدیل بشه به یک هنرِ مستقل به اسم “طراحیِ جلدِ کتاب” که گاهی از خودِ کتاب هم جلو میزنه و پیشی میگیره!
پس، یکبارِ دیگه جملهیِ اولِ این متن رو تکرار میکنیم، این بار با اندکی دخل و تصرّف:
«هیچ وقت یک کتاب رو از روی جلدش قضاوت نکن… ولی از کنارِ جلدش هم سرسری و همینطوری نگذر و دستِکم نگیرش!»
- حسین احمدیان، گروه نویسندگی خلاق نوجوان
قسمت قبل: مأموریت ویژه: داستان خودت را بنویس (3)
قسمت بعد:




